داستان از اونجايي شروع شد كه مفهوم دانشگاه رفتن و درس خوندن ديگه به معنا قديم مفهومي نداشت..اينكه همه بچه ها بدون اينكه دنبال هدف خاصي باشن وارد دانشگاه شدند و متاسفانه تموم ذهنياتشون تو هفته هاي اول از دانشگاه و استاد و محيط تحصيلشون از بين رفت و بحدی رسیدن كه ديگه حاضر به ادامه دادن نبودند.يادمه اولين روزي كه وارد دانشگاه خودمون شدم اونقدر تو ذوقم خورد كه نزديك بود گريم بگيره اخه تصور من از دانشگاه بر ميگشت به تعريفهايي كه دادشم و خواهرم از دانشگاهشون كرده بودن و من انتظار داشتم كه دانشگاه ما هم يك خورده شبيه امير كبير يا بو علي باشه..برام خيلي سخت بود تو دانشگاهي درس بخونم كه تنها محيط فرهنگيش بر ميگشت به يك واحد بسيج كوچولو ..كه تازه رو حيات من كجا و بسيج كجا..با تموم اين حرفا بعد گذشت يك مدت اونقدر دل بسته همين دانشگاه به اصطلاح در پيت شدم كه هنوز هم بعد سه سال سر ميزنم هرچند كه دانشگاهمون همون دانشگاه قبل نيست و يه حس غريبي بهم دست مي ده..حالا اين حرفها رو برا اين ميزنم كه به دانشجوهايي كه ميگن اخه اين شهره كه ما قبول شديم..و اصلا ملاير كجا و ما كجا ..بگم، مهم نيست كه كجا درس ميخونين مهم اينه كه از فرصتها به بهترين نحو استفاده كنيد ..مهم اينه كه با كمبود امكانات بتوني بهترين باشي...و بدوني كه اين لحظه ها اونقدر سريع ميگذرندكه خيلي زود حسرت اين روزها رو مي خوري..پس بهترين باشين
در این راه طولانی - که ما بی خبریم
و چون باد می گذرد
بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند
خواهش می کنم ! مخواه که یکی شویم ، مطلقا یکی
مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم
و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد
مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم
یک ساز را، یک کتاب را، یک طعم را، یک رنگ را
و یک شیوه نگاه کردن را
مخواه که انتخابمان یکی باشد، سلیقه مان یکی و رویاهامان یکی
هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست
و شبیه شدن دال بر کمال نیست بل دلیل توقف است
عزیز من
دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی رسانده است؛
واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ، حجاب برفی قله ی علم کوه ، رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند
اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق
یکی کافیست
عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست
من از عشق زمینی حرف می زنم که ارزش آن در "حضور" است
نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری
عزیز من
اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد
بگذار درعین وحدت مستقل باشیم
خواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم
بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید
بگذار صبورانه و مهرمندانه درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم
اما نخواهیم که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا واحدی برساند
بحث، باید ما را به ادراک متقابل برساند نه فنای متقابل
اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست
سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست
بیا بحث کنیم
بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم
بیا کلنجار برویم
اما سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم
بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها، تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی، شور و حال و زندگی می بخشد
نه پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ کنیم
من و تو حق داریم در برابر هم قد علم کنیم
و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم
عزیز من ! بیا متفاوت باشیم
برگرفته از کتاب نادر ابراهیمی
گلوله اول:برف
گلوله دوم:پاهاي سرد مادرم.
گلوله سوم:من پدرم را دوست دارم.مادرم را.
گلوله چهارم:اين برگهاي نازنين طاقت ندارند.
گلوله پنجم:من رنج مي كشم.درخت رنج ميكشد.
گلوله ي هزارم:ديروز عاشق شدم.
گلوله هاي در راه:مادرم خواهد مرد.پدرم.زنم سرفه خواهد كرد.برف خواهد باريد.من از سرما خواهم لرزيد.
اخ!كسي اتش بس بدهد.
كسي ديوار نيايش را جلو اين گلوله ها بگذارد.
كسي براي زنده ماندن زندگي دعا كند.
صداي مرا ميشنويد؟
مصطفی مستور
ماهي كوچك دچار ابي بي كران بود.ارزويش همه اين بود كه روزي به دريا برسد.
و هزار و يك گره ان را باز كندو چه سخت است وقتي كه ماهي كوچك عاشق شود.عاشق درياي بزرگ ،ماهي هميشه و همه جا دنبال دريا مي گشت ،اما پيدايش نمي كرد.
هر روز و هر شب مي رفت ،اما به دريا نمي رسيد.كجا بود اين درياي مرموز گمشده پنهان كه هر چه بيشتر مي گشت ،كمتر مي شد و هر چه مي رفت ،دورتر.
ماهي مدام مي گريست ،از دوري و از دلتنگي .و در اشك و دلتنگي اش غوطه مي خورد.هميشه با خود مي گفت :‹‹اينجا سرزمين اشكهاست .اشك عاشقاني كه پيش ازمن گريسته اند،چون هيچ وقت دريا را نديدند ؛و فكر مي كرد شايد جايي دور از اين قطره هاي شور حزن انگيز دريا منتظر است.››
ماهي يك عمر گريست و در اشكهاي خود غرق شد و مرد،اما هيچ وقت نفهميد كه دريا همان بود كه عمري در ان غوطه مي خورد.
قصه كه به اينجا رسيد،ادم گفت:‹‹ماهي در اب بود و نمي دانست ،شايد ادمي هم با خداست و نمي داند و شايد ان دوري كه عمري از ان دم زديم،تنها يك اشتباه باشد.››
ان وقت لبخند زد.خوشبختي از راه رسيد و بهشت همان دم بر پا شد.
عرفان نظر اهاری
شاگرد زرنگ كلاس بودم و با معلمم هم خيلي صميمي‘ البته تمام بچه هاي مدرسه دوست داشتند شاگرد معلم من باشن چون بي نهايت مهربون بود.
يادمه موقع امتحانات ثلث دوم بود و داشتيم امتحان رياضي ميداديم . سوالات رو يكي يكي معلم مي خوند و ما جواب مي داديم . با مداد قرمز از اونايي كه بهش آب دهن مي زدي پر رنگ تر و خيلي قشنك تر مي نوشت . يه دفعه در كلاس به صدا درامد و معلم رفت كه درو باز كنه . مادر يكي از بچه ها بود و اومده بود وضعيت درسي بچه شو بپرسه.
يهو چشمم به برگه بغل دستيم افتاد كه داره سوالا رو جلو جلو حل مي كنه . بهش گفتم اگه معلم ببينه ناراحت مي شه . اونم شرو كرد به پاك كردن جواب سوالي كه جلو جلو نوشته بود . اصلا انگار ديگه تو كلاس نبودم و محو تماشاي دوستم در حال پاك كردن جواب سوال ، خودمونيم حالا مگه اين مداد قرمز پاك مي شد. بي اختيار منم پاك كنم رو برداشتم رفتم كمكش و شرو كردم به پاك كردن جواب، اصلا حواسمون به هيچ چيز ديگه نبود . نمي دونم چقدر زمان گذشت . فقط ميدونم كه يهو ديدم گوشم تو دست معلممه و جفتمونو همراه با يه اوردنگي از كلاس انداخت بيرون و برگه هامونو پاره كرد.
انروز تا نزديكاي ظهر گريه مي كردم . البته بعد از امتحان ساعت ورزش بود و همه در حال جست و خيز بودن و ما كه مات و مبهوت از اينكه چرا معلم اون كارو با ما كرد . من اون موقع فكر ميكردم علتش جلو جلو نوشتن جواب سوال بود و گناه من هم كمك كردن به مجرم .
ديگه داشت زنگ ورزشم تموم ميشد كه معلم مثل هميشه با لحن محبت آميز صدامون كرد و برگه هامونو كه با چسب به هم چسبونده بودو بهمون داد تا جوابشو بنويس .اون امتحانو 20 شدم و كلي هم ذوقشو كردم . نمي دونم كي اين خاطره به يادم اومد ولي بعد ها كه در بارش فكر كردم ديدم كه معلم حق داشت چون كار ما خيلي شبيه " تقلب " بود .
خاطره ای از یک دوست
مرد كه پشت پنجره رفت روي درخت چنار خشك تعدادي كلاغ را ديد كه باقي مانده برگ هاي خشك را مي تكاندند .سر كارگرشان گفت:زود ،معطل نكنيد .تكاندن همه درخت هاي شهر را كنترات كرده ايم .هيچ كس نخنديد .بحث بر سر اين بود كه در اين صد ساله تاثير عوامل خارجي بر دولتمردان ايران تا چه حد بوده است.
مرد كه برگشت ،زن تكثير شده بود.روي هر صندلي يكي نشسته بود.يكي از انها داشت براي خودش زمزمه مي كرد :تو كه نيستي من بايد فقط تلفن هاي تو را جواب بدهم.گفتم :من نمي دانم كدام گوري رفته است .گفتند:تو چه طور نمي داني شوهرت كجا رفته است ؟
زن فلاني كه نصف شوهر تو هم نويسنده نيست هر جا شوهرش مي رود صد تا شماره تلفن از او مي گيرد.
مرد دوباره بازگشت و بيرون را نگاه كرد.در همين حال نوك تيز كلاغي به چشمانش نشست.در ان اتاق فقط نگاهش جامانده بود. كلاغي كه لباس نارنجي رنگ رفتگرها را پوشيده بود ،داشت ته مانده نگاهش را جارو مي كشيد.
امین فقیری
....
از اين دردناكتر،اينكه علي در ميان پيروان عاشقش نيز تنهاست !در ميان امتش ،كه همه عشق و احساس و همه فرهنگ و تاريخش را به علي سپرده است ،تنهاست .او را همچون يك قهرمان بزرگ ،يك معبود و يك اله مي پرستند ،اما نمي شناسندش و نمي دانند كه كيست ،دردش چيست ،حرفش چيست ،رنجش چيست و سكوتش چراست؟
اين است كه علي در ميان پيروانش هم تنهاست ؛اين است كه علي در اوج ستايشهايي كه از او مي شود مجهول مانده است .
درد علي دو گونه است :يك درد ،دردي است كه از زخم ابن ملجم در فرق سرش احسا س مي كند ، و درد ديگر دردي است كه او را تنها در نيمه هاي شبهاي خاموش به دل نخلستانهاي اطراف مدينه كشانده....
و به ناله در اورده است .ما تنها بر دردي مي گرييم كه از شمشير ابن ملجم در فرقش احساس مي كند .
اما ،اين درد علي نيست؛
دردي كه چنان روح بزرگي را به ناله اورده است ،‹‹تنهايي››است؛كه ما ان را نمي شناسيم !
بايد اين درد را بشناسيم ،نه ان درد را؛
كه علي درد شمشير را احساس نميكند، و ما
درد علي را احساس نمي كنيم....
دکتر شریعتی
هميشه تو زندگيم از يك چيزهايي بيزار بودم بيزار از اينكه دوستانم به خاطر حرفهام يا كارهام برنجن ..اينكه جايي بدون فكر كردن حرفي از دهنم خارج شه .اينكه محكوم به خصلتي بشم كه تو وجودم نيست.اينكه رابطه دوستي چندين سالم به خاطر يك حرف احمقانه از بين بره..
يك استادي ميگفت .كلمات خيلي عجيبن..و وقتي عجيب ميشن كه اون چيزي كه تو ذهنت با كلماتي به كار ببري كه اصلا معنا حرفت نرسونن...ميگفت حتي اگه كلمه مناسبي رو براي منظورت به كار ببري باز طرف مقابلت اون چيزي رو كه تو مغزت رو باز نميفهمه ..دنيا من هم همينه..ياد نگرفتم براي حرفهاي دلم يا مغزم كلمات مناسب به كار ببرم..حالا با اين همه، فكر كن كلمات نوشته بشن ،مطمئنا منظور طرف رو نمي رسونن....بعضي وقتها يادم ميره كه نبايد يك اشتباه رو دوبار تكرار كنم...يادم ميره كه نبايد همه ادمها رو مثل خودم ببينم ..يادم ميره كه اونقدر خصلتهاي بد تو جامعه هست كه ممكنه كسي تو رو به خاطر رفتا رت به اون خصلت محكوم كنه ...و من ديشب يك اشتباه رو تكرار كردم ..كه نبايد يك كلمه چند حرفي رو به كار ميبردم كه نبايد دلم براي خستگي دوستم ميسوخت ..كه نبايد حرف بزنم كه نبايد به خاطر سوء تفاهمات بيشتر رفع سوء تفاهم كنم.......
كاش به جاي اين همه معدلات پيچيده لگاريتمي ،به جاي اين همه علوم و هندسه وتاريخ و جغرافيا كه تلاش ميكنيم هر ساله تو مغز بچه هامون فرو كنيم بهشون ياد ميداديم كه چه طور زندگي كنن ،كه چه طور حرف بزنن ، كه چه طور روابط اجتماعي سالم داشته باشن ....
از خدا خواستم كه عادت مرا از سرم دور سازد خدا گفت :نه!
اين كار من نيست بلكه وظيفه توست كه از ان دست برداري
از خدا خواستم كه به من صبر دهد خدا گفت:نه!
صبر ميوه درد و رنج است ،صبر بالقوه نيست بالفعل است.
از خدا خواستم كه به من شادي دهد خدا گفت :نه!
من به تو نعمت دادم شادي را خودت به دست اور
از خدا خواستم كه درد و رنجي به من ندهد خدا گفت :نه!
درد و رنج كشيدن تو را از متعلقات دنيا جدا مي سازد و تو را به من نزديكتر مي سازد
از خدا خواستم كه روح مرا رشد دهد خدا گفت :نه!
تو بايد خودت رشد كني .اما من به تو كمك مي كنم كه پر بار شوي.
از خدا خواستم كه از زندگي لذت ببرم خدا گفت :نه!
من به تو زندگي دادم كه بتواني از همه چيز لذت ببري
از خدا خواستم كه به من كمك كند كه ديگران را همان قدر كه خدا مرا دوست دارد
دوست داشته باشم ،خدا گفت :اه .....بالاخره ايده را دريافتي اين روز متعلق به توست
پس بهترين را از ان بساز...







